<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824</id><updated>2011-04-21T12:47:55.673-07:00</updated><title type='text'>zeinabjpanah</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>24</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-112873354773760174</id><published>2005-10-07T18:03:00.000-07:00</published><updated>2005-10-07T18:12:24.890-07:00</updated><title type='text'>salam!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من از نهایت شب حرف می زنم* من از نهایت شب و از نهایت تاریکی حرف می زنم اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان چراغ بیاور ویک دریچه که ازآن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم !!!&lt;br /&gt;شده يه وقتا احساس کرده باشی اگه اينکارو بکنی چقدر خوب ميشه؟ يا اگه فلان چيز رو بخری؟ يا اگه اون يکی چيز رو داشته باشی؟ می خوام بگم اگه تو دنيا همه چيز داشته باشی باز هم هميشه يه چيزی هست که می خوای داشته باشيش. واسه خود خودت. وقتی می خوای لباس بخری بايد نگاه کنی چه مدلی مده؟ لوازم آرايش ميخوای بايد به فصلش نگاه کنی و اينکه مثلا برنز مده يا ... جواهر؟ به پولی که ميدی خيلی بيشتر نشون بده و خلاصه تو چشم بياد. می خوام بگم يه چيزايی هست که فقط خودت بهش نمره ميدی خودت درجه بنديش ميکنی٬ بر هيچ مبنايی نيست جز اونکه خودت می خوای........... برای من اين مهم ٬ دوستامن! کسايی که يه روزی کلی از چايی خوردن و کافی خوردن با هم و حرف زدن با هم لذت می برديم. الان اگر چه روزگار و اين مرزبنديا اونقدر از هم دورمون کرده که خواب و بيداريامونم چرخيده ولی هنوز وقتی احساس تنهايی می کنم و ميخوام حرف بزنم ميدونم يه عالمه آدم توپ هستن که حرفمو ميشنون و ميفهمن و نمی گن احمقانه است! قشنگی حرف زدن با دوستامون اينه که ميتونيم خودمون باشيم! نه؟ لازم نيست تظاهر کنيم به هيچی. اونا ميشناسنمون و ميدونن اگه يه روز دلمون ميخواد نق بزنيم آدم نق نقی نيستيم. اگه يه روز احساس ميکنيم ضعيف شديم واقعا ضعيف نيستيم. دوستامونن که خوب خوب ميشناسنمون و قضاوتمون نمی کنن. تو دنيايی که هر لحظه اش به دليلی مجبوری تظاهر کنی يا پيش همکارا يا کارفرما يا آدمای موقتی که گاهی هستن و گاهی نه ٬ يه وقتايی يادمون ميره که دوستامون چه آدمای مناسبی واسه تقسيم کردن همه احساساتمون هستن. من اينجا يه روز از بيکاری شاکيم يه روز از کار زياد يه روز قراره دنيا رو فتح کنم يه روز نميدونم کوچيکترين مشکل خودمو چه جوری حل کنم ولی هميشه ميام اينجا و مينويسم و هميشه کسی هست که دوخط جواب بده و من رو به اندازه يه دنيا خوشحال کنه......... يه موقع ها خيلی لذت بخشه واسه دوستات حرف بزنی يا حرفاشونو بشنوی. و مطمئن باشی که حرفات باعث نميشه قضاوت چندين ساله دوستات راجع بت عوض بشه. تو اين دنيای احمقانه مراعات های الکی و تظاهرای مسخره بايد کسی باشه که بتونی کلی باهاش حرف بزنی و خودت باشی! خود خودت و مطمئن باشی به دوستی........... واينکه&lt;br /&gt;دل بی دوست دلی غمگين اس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هی با توام! حرفايی که بهم زدی يه ذره هم برام عجيب نبود. می فهممت بيشتر از نودونه درصد! هميشه خوب هستی و خيلی قوی خصوصا برای من&lt;br /&gt;نازخاتون جونم هميشه بهت سر ميزنم و خلاصه جويای احوال هستم. خوش باشی!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-112873354773760174?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/112873354773760174/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=112873354773760174' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/112873354773760174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/112873354773760174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/10/salam.html' title='salam!'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111904572599160082</id><published>2005-06-17T15:01:00.000-07:00</published><updated>2005-06-17T15:02:05.996-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نميدونم چرا هميشه حرف از انتخاب و انتخابات و اين حرفا که به ميون مياد يه هو همه جو گير ميشن و فکر می کنن قراره يه عده بيان واسه مردم!!!! کار کنن. شايد اين تعريف از حکومت و انتخابات قديمتر ها درست بوده ها ولی الان قطعا هيچ جای دنيا درست نيست. ديدين بعضيا تا حرف سياست و انتخابات ميشه ناله ميزنن «بابا کی به اينا رای ميده» يا «سگ زرد برادر شغاله» و تعبير های مشابه؟&lt;br /&gt;از همين حالا يادمون باشه ؛معين؛ يا هاشمی نميان که واسه ما کاری بکنن! ما هر کاری می خوايم بکنيم خودمون بايد شروع کنيم! اگه ميخوايم واسه آزادی زنان کاری بکنيم الان بايد شروع کنيم٬ اگه فکر ميکنيم معين يا هر کس ديگه با يه حکم يا قانون همچين آزادی رو کادو پيچ مياره بهمون تقديم می کنه اشتباه ميکنيم. ما بايد قدم قدم شروع کنيم٬ قدم اول رو دخترا با رفتن به استاديوم برداشتن٬ قدم دوم از نظر من اصلاح قوانين ديه و حضانته! گام بعدی برابری سهم ارث! گام بعدی رفاه اجتماعی زنان! اينکه ميگم رفاه يعنی دسترسی برابر به مکانهای تفريحی و ورزشی. مث استخر يا زمين تنيس و ... . در حين انجام همه اين تغييرات بايد شروع کنيم به تغيير مدل پذيرفته شده مرسوم برای زنان! که زن موفق يعنی همسر خوب و مادر فداکار!( اين کلمه فداکار تو ذهن من مترادف شده با پترس و فداکاری های احمقانه پترسی!) اينکه بابا خانومها هم آدمند. حق تفريح دارن٬ حق مسافرت کاری دارن٬ حق دارن اگه قراره رو تزشون کار کنن بچه شونو چن روز بسپارن دست پدرش و بی خيال بچه به درسشون برسن! مث مردا!&lt;br /&gt;آقا ما هم ميخوايم تو اقتصاد خانواده شريک باشيم! ما هم ميخوايم بريم با همکارامون شام کاری بخوريم. ما هم ميخوايم يکی زنگ زد بهمون بگيم تو جلسه ايم نگيم داريم بچه رو حموم ميکنيم!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111904572599160082?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111904572599160082/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111904572599160082' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111904572599160082'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111904572599160082'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title=''/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111767843512291309</id><published>2005-06-01T19:11:00.000-07:00</published><updated>2005-06-01T19:13:55.130-07:00</updated><title type='text'>BOSTON, Harvard &amp; MIT</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;سفربوستون خيلی کوتاه بود ولی سفرجالبی بود... بوستون از اون شهراس که من عاشقشم! اول از همه رانندگی تو بوستون آدم رو شديدا ياد رانندگی تو تهرون خودمون می اندازه! رانندگی تو بوستون حساب کتاب نداره! فقط ۲تا اصل کلی رو بايد رعايت کرد اول اينکه مراقب باشی به کسی نزنی دوم اينکه مراقب باشی کسی بهت نزنه! همين!. از کف خيابونای بوستون بخار می زنه بيرون که نمی دونم چرا! قديمی ترين ساختمونای امريکا رو down town بوستون داره و کلی تاريخ در مبارزه با تکس و ... . يه رودخونه قشنگ به اسم چارلز ريور که کلی شهر رو قشنگ کرده و آتلانتيک اوشن که به بوستون موقعيت بندری مهمی داده! خدا ميدونه اين تيکه امريکا سبزش چه رنگيه! يه سبزيه پر از زندگی و شادی و نشاط ... انگار خدا با يه بسته مدادرنگی چن طبقه که احتمالا دو سه طبقه اش فقط انواع رنگای سبز بوده نشسته و سر فرصت اين درختا رو سايه روشن زده. عصر بود که رسيديم بوستون! تند تند وسايلمون رو گذاشتيم هتل و بدو بدو اومديم مرکز شهر بوستون! وااااااااااااااااای يه عالمه کافی شاپ خيلی شبيه اونايی که تو تهران داريم و پيتزا فروشی های خوشگل و ... . قديمی ترين ساختمونای شهر رو دونه دونه ديديم و بوتيک های قشنگ رالف و مغازه های مارک ديگه! جاهای ديگه اکثرا مغازه ها همه تو يه شاپينگ مال جمع شده (يه چيزی شبيه بوستان يا تيراژه خودمون) ولی اينجا دونه دونه هرکدوم تو خيابون واسه خودشون مغازه دارن و ... اونقدر تو يه خيابون که اسمش واشينگتن استريت بود و کلی شبيه منهتن نيويورک بود راه رفتيم که خسته شديم و خيلی زود شب شد.&lt;br /&gt;*** بوستون شهر دانشگاه های بزرگ&lt;br /&gt;يکشنبه صبح زود هنوز ساعت ۱۰ نشده بود که زينب خانوم با سلام و صلوات٬ «ادخلوا ها بسلام امنين» گويان وارد هاروارد شدند! وااااااااااااااااااااااااااااااای نمی تونم بگم چه حسی داشتم. آرزوم بود منم دانشجوی هاروارد بودم. چه دانشگاهی! کلی روح داشت . تازه با مجسمه جان هاروارد هم عکس انداختم.(ميذارمش رو ارکات). هاروارد برام يه جوری روزای دانشگاه به قول افسانه کامران فکستنی الزهرا رو يادآوری کرد. روزای ساندويچ و نوشابه و چای ۱۰تومنی و کتاب و جزوه و کپی .... . به نيابت از تموم بروبچ فنی از MIT هم زيارت به عمل اومد گرچه آقای همسر قويا اعتقاد داره هيچ دانشگاه فنی تو دنيا پلی تکنيک نميشه! MIT بی روح بود٬ يه دانشگاه فنی به تمام معنا! روبروی چارلز ريور!&lt;br /&gt;بوستون قديمی ترين پارک امريکا رو داره که بهش ميگن باستن کامن. با يه عالمه درخت قشنگ! و بارونی که اونقدر قشنگه که نميتونی نبينيش.&lt;br /&gt;*** IMAX &amp;amp; 3D&lt;br /&gt;برای اولين بار هم شده گفتيم مث آدمای با شخصيت بريم موزه! رفتيم و يه شو ديديم به اسم mystery of the Nile ! تو سالنی که تکنولوژی نمايش فيلمش IMAX بود. يه چيزی شبيه سينما ۲۰۰۰ خودمون! کلی رفتيم تو حال و هوای قاهره و نيل و ... . باز هم برای اينکه ادای آدمای با شخصيت رو در بياريم گفتيم بريم آکواريوم بوستون رو هم ببينيم. هيچی نمی تونم بگم از اين آکواريوم که چقدر بزرگ و قشنگ بود٬ کلی پنگوئن ديديم و ماهی و خرچنگ ...ازش عکس ميذارم رو ارکات! يه فيلم 3D هم ديديم که نميدونم تو ايران هست يا نه. از اين فيلما که بايد يه عينک مخصوص بزنی و خلاصه فيلم رو ۳بعدی ميبينی و ... . يه تور آتلانتيک اوشن هم گرفتيم و کلی قايق سواری و ... برگشتيم. چن تا عکس ميذارم رو ارکات.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111767843512291309?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111767843512291309/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111767843512291309' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111767843512291309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111767843512291309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/06/boston-harvard-mit.html' title='BOSTON, Harvard &amp; MIT'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111767598989889509</id><published>2005-06-01T18:32:00.000-07:00</published><updated>2005-06-01T18:33:09.906-07:00</updated><title type='text'>Thank you friends!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;دوستای گلم٬ سلام&lt;br /&gt;اين روزا اونقدر خوشحالم که نمیتونم بگم چقدر! اونقدر ايميل و ای کارت واسه تولدم گرفتم که ممکنه ذوق مرگ بشم! خدا پدر مادر اين تکنولوژی رو بيامرزه که ما رو هر جای دنيا که باشيم بهم اينجور نزديک نگه ميداره! اگه نبود اين تکنولوژی نازنين٬ من چه جوری می تونستم به دوستام بگم که چقدر دوسشون دارم! چه جوری با مريم شبانی عزيز ميشستيم بی خيال دنيا چت می کرديم و کلی با هم حال می کرديم و به همه آدما از نوع سياسی و غير سياسيش ميخنديديم؟ چه جوری اين مهندس اکرم نازنين من رو با ايميل هاش شرمنده ميکرد؟ اکرم جون همه ايميل هاتو ميگيرم٬ ميخونم و لذت ميبرم واگه يه وقتايی جواب نميدم عقلم نميرسه٬ تو ناراحت نشو! فاطمه عزيز يه دنيا از شنيدن خبر عروسيت خوشحال شدم و منتظرم تو همين امسال خبر قبولی پی اچ دی ت هم بهم برسه! برو بچ دبيرستان امام صادق مرسی که امسال هم تولد من يادتون بود! حيف که امسال نتونستم نوشابه خارجی واستون بخرم!!! بر و بچ راهنمايی فاطمه زهرا٬ مرسی از همه کامنت های تبريکتون واسه تولدم! بچه های انجمن دانشگاه از شما هم مرسی واسه ايميل های قشنگتون! حيف که امسال نميتونيم تو پارک شيراز روبروی هتل شيراتون تولد بگيرم و ساندويچ و کيک و ... بخوريم. از همتون ممنون که تولدم يادتون بود و برام تبريک گذاشتين.بهروز اسدنژاد عزيز مرسی که برام ايميل های توپ ميفرستی٬ سپيده عزيز ممنون از همه محبت هات!فرزاد عزيز مرسی که من رو آپ نگه ميداری و خبرای داغ رو اولتر از همه بهم ميدی. فرهاد ابوالفتحی و نسرين نازنين مرسی به خاطر ايميل و عکسای نازتون! مريم اجاره دار عزيز که نميدونم انگليسی يا ايران مرسی از تبريکت! واااااااااااااای داشت دکتر مومنی و بئاتريس يادم می رفت! دکتر مومنی عزيز مرسی که چرنديات وبلاگی من و ميخونی و هميشه کامنتای عاقلانه ميذاری!ممنون که کلی منبع و مرجع برام پيدا می کنی! شيرين بی معرفت عزيز! که هروقت استخر می بينم يادت می کنم٬ مرسی که بعد از يه سال که من اينجام بالاخره دستت به کيبورد کامپيوتر رفت و برام ايميل زدی اونم به همت پروين جون گل خودم! شيرين جون خيلی خوشحالم که داری فوق می خونی! به سعيد سلام مخصوص برسون گرچه اون هم خبری از من نمی گيره! مرسی از زهرا بهبودی عزيز که اونم بالاخره يه ايميلی به ما ميزنه! مرسی از فروغ کوچولوی نازنين که الان ديگه خيلی بزرگ شده! سميرای عزيز کلی خوشحالم که داری ميری مدرسه درس ميدی! خوش به حال شاگردا! همينطور مرسی از علی جمالی عزيز ! مرسی از سحر عزيز به خاطر همه راهنمايی هايی که منو ميکنه ! مرسی از سارا قادری عزيز که هميشه احوال ما رو میپرسه ! مرسی از مهشيد عزيز که جدا ازفاميلی بهترين دوستمه اينجا! مرسی از دخترعموی نازم زهرا که از اونور دنيا کلی کامنت اخلاقی بهم ميده و مراقبمه و يکی از اون فرشته هاس که حافظ ميگه: دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای      فرشته ات به دودست دعا نگه دارد! مرسی! مرسی از زهير يا مازيار عزيز که بک آپ  آنلاين منه!         مرسی از محمود قلی پور عزيز با اسکرپ قشنگش تو اورکات! مرسی از عاطفه عزيز که چه خاطرات توپی از همديگه داريم! مرسی از نبی عزيز که کلی منو در زمينه پيدا کردن فيلم و کتاب کمک می کنه ! مرسی از نازخاتون و بانوی ايرانی و همه دوستای وبلاگيم ! مرسی از آقا رضا شيخک که کلی دل نازکه! مرسی از همه دوستای گلی که اسمشون اينجا نيومد ولی آخر معرفت و مرامند و هميشه منو با همه کم عقلی ها و فراموشکاری هام بخشيدن و می بخشن. بزرگترين سرمايه من تو زندگی همين دوستای توپی هستن که هروقت خواستم تو زندگی ناراحت بشم نذاشتن هر وقت اومدم احساس نااميدی کنم نذاشتن. هر وقت اومدم .... هميشه يه نفر بود که خوشحاليا مو و نگرانيامو باهاش در ميون بذارم. خوشحالم از اينکه هر وقت که بايد٬ يه عالمه آدم ناز و خوب هستن که کنارم باشن. من هم بايد بگم که دوستتون دارم که برام خيلی مهميد و دورادور از همتون خبر می گيرم.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;زينب خانوم هديه تولد ميخوان! همه دوست جونای عزيز لطفا يه عکس توپ و جديد برام بفرستن!&lt;br /&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111767598989889509?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111767598989889509/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111767598989889509' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111767598989889509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111767598989889509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/06/thank-you-friends.html' title='Thank you friends!'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280176088880064</id><published>2005-04-06T08:35:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:36:00.896-07:00</updated><title type='text'>My generation ... and the next generation</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نسل من٬ نسل پس از من&lt;br /&gt;اين روزا يه جورايی احساس می کنم کمتر خواننده دارم. شايد چون پيام کمتری دارم! يه جورايی آدم اين طور وقتا شهامت نوشتنش بيشتر ميشه! اينجور وقتا بيشتر بايد مراقب باشم! آخه فقط بحث خودم و دلم و ... اين حرفا نيست. بحث زينب ژيان پناهه ! که يه عالمه آدم قديمی و جديد می خوان قضاوتش کنن! يه وقتايی فکر می کنم اينهمه آدمی که نگران و قاضی تغييرات من هستن اگه يه ذره به خودشون و شرايط دورو ور خودشون فکر می کردن شايد اونا هم می تونستن تغيير کنن! و عوض بشن! نمی دونم اما چرا به قول دوستی هر عوض شدنی رو آدما عوضی شدن تعبير می کنن!&lt;br /&gt;... بين آدمای هم سن و سال من و شايد دوستای يه ذره دورتر و خلاصه نسل بعد از من يه جورايی يه هو يه تغييراتی ايجاد شد که هر چی بود الان که فکر می کنم يه جورايی نرمال نبود! نسل من ـ نسلی که تو مدرسه سر صف قبل از اينکه سر کلاس بره ناظم وای می ستاد و رنگ جوراباشونو نگاه ميکرد که فقط سياه باشه - حق نداشت کتابای عاشقانه بخونه حتی اگه شاهکاری مث چشمهايش بزرگ علوی باشه! حتی اگه نوبت عاشقی مخملباف باشه! البته شايد هم درستش هم همون بود آخه نسلی که حق نداشت عاشق بشه نوبت عاشقيش چی بود؟! کلاسی داشتيم به اسم کلاس پرورشی!!! که خدايی نقش بسزايی در پرورش مون داشت! يه معلم که بی سوادترين معلما بود ميومد و هی می گفت! بدترين چيز عشقه و جيزه و مزخرفه و همه  عشقا دروغه و فقط عشق واقعی عشق مادره تازه اگه اونم آدم اهل خدايی باشه! خلاصه اينجوری تو نسل ما عاشقی جرم بود! اخراج بود! نمره انضباط صفر بود و ... دوری از خدا و همدستی با شياطين! تو نسل من کمتر کسی زير ۱۸ سال جرات می کرد عشق رو حالا هر احساسی ازش رو تجربه کنه! يه جورايی اکثرهمکلاسی هام بعد از اينکه دانشگاه رفتن يواش يواش شروع کردن به عاشق شدن و ۲۰ ساله بوديم که جرات اين رو هم پيدا کردن که با هم راجع بش حرف بزنن. ولی از اول هر رابطه يه احساس گناه همراهشون بود احساس اشتباه و اينکه اين عشق نيست و چرنديات زنگ پرورشی!&lt;br /&gt;نسل بعد از نسل من اما نسلی است جسور و منتقد! نسلی که يه جورايی حرف حرف خودشه و همه جامعه رو می خواد که بهش خدمت کنن نه مث نسل من که يه نسل جنگ زده بود که می خواست به همه خدمت کنه و حتی حاضر بود نارنجک به کمر ببنده و زير تانک بره! (سياسی نمی نويسم اينها واقعا آموزشهای اجتماعی اون دوران به مابود حالا اگه اونموقع جامعه سياست زده بوده به من چه!) خلاصه نسل فعلی هم يه جورايی مث ما قربانی شد! چرا؟ چون می بينم بچه هايی رو که چقدر به سنشون پررو شده اند. که بچه مدرسه ای ها عاشق نمی شن ولی همه اداشو در ميارن. می بينم دختر مدرسه ای هايی رو که با ۲ يا ۳ پسر دوستن و فکر می کنن و برای دوستاشون تعريف می کنن که خيلی زرنگن! واقعا اين زرنگيه؟ چرا نبايد تجربه يه عشق قشنگ روح دخترای جوون رو بزرگ کنه؟ چرا نبايد يه نفر يه بار با شهامت بياد و بگه به سر دخترای جوون و سر شار از شور زندگی که از بد بياری زمونه تو دوره گذار ٬جوون هستن چی داره مياد؟ چرا همش صورت مساله ها رو پاک می کنيم! بخشی از نسل من قربانی زندگی سنتی شد شبيه زندگی سنتی زنان نسل قبل از من که يک عمر بدون عشق در کنار مردی زندگی کنه و بخش ديگر اونقدر منتظر موند که حالا داره خودشو يه جورايی قاطی نسل بعدی ميکنه و با عشق به جای اينکه عشق کنه٬ بازی می کنه!&lt;br /&gt;عشق يه عروسک قشنگ باربی يا يه دست ورق نيست که باهاش بازی کنيم و خوش باشيم٬ بايد با عشق زندگی کنيم! يکی به داد اين همه فقر فرهنگی برسه! يکی به داد اينهمه مشکلات ارتباطی دخترا و پسرا ... .&lt;br /&gt;نسل من٬ نسل پس از من&lt;br /&gt;اين روزا يه جورايی احساس می کنم کمتر خواننده دارم. شايد چون پيام کمتری دارم! يه جورايی آدم اين طور وقتا شهامت نوشتنش بيشتر ميشه! اينجور وقتا بيشتر بايد مراقب باشم! آخه فقط بحث خودم و دلم و ... اين حرفا نيست. بحث زينب ژيان پناهه ! که يه عالمه آدم قديمی و جديد می خوان قضاوتش کنن! يه وقتايی فکر می کنم اينهمه آدمی که نگران و قاضی تغييرات من هستن اگه يه ذره به خودشون و شرايط دورو ور خودشون فکر می کردن شايد اونا هم می تونستن تغيير کنن! و عوض بشن! نمی دونم اما چرا به قول دوستی هر عوض شدنی رو آدما عوضی شدن تعبير می کنن!&lt;br /&gt;... بين آدمای هم سن و سال من و شايد دوستای يه ذره دورتر و خلاصه نسل بعد از من يه جورايی يه هو يه تغييراتی ايجاد شد که هر چی بود الان که فکر می کنم يه جورايی نرمال نبود! نسل من ـ نسلی که تو مدرسه سر صف قبل از اينکه سر کلاس بره ناظم وای می ستاد و رنگ جوراباشونو نگاه ميکرد که فقط سياه باشه - حق نداشت کتابای عاشقانه بخونه حتی اگه شاهکاری مث چشمهايش بزرگ علوی باشه! حتی اگه نوبت عاشقی مخملباف باشه! البته شايد هم درستش هم همون بود آخه نسلی که حق نداشت عاشق بشه نوبت عاشقيش چی بود؟! کلاسی داشتيم به اسم کلاس پرورشی!!! که خدايی نقش بسزايی در پرورش مون داشت! يه معلم که بی سوادترين معلما بود ميومد و هی می گفت! بدترين چيز عشقه و جيزه و مزخرفه و همه  عشقا دروغه و فقط عشق واقعی عشق مادره تازه اگه اونم آدم اهل خدايی باشه! خلاصه اينجوری تو نسل ما عاشقی جرم بود! اخراج بود! نمره انضباط صفر بود و ... دوری از خدا و همدستی با شياطين! تو نسل من کمتر کسی زير ۱۸ سال جرات می کرد عشق رو حالا هر احساسی ازش رو تجربه کنه! يه جورايی اکثرهمکلاسی هام بعد از اينکه دانشگاه رفتن يواش يواش شروع کردن به عاشق شدن و ۲۰ ساله بوديم که جرات اين رو هم پيدا کردن که با هم راجع بش حرف بزنن. ولی از اول هر رابطه يه احساس گناه همراهشون بود احساس اشتباه و اينکه اين عشق نيست و چرنديات زنگ پرورشی!&lt;br /&gt;نسل بعد از نسل من اما نسلی است جسور و منتقد! نسلی که يه جورايی حرف حرف خودشه و همه جامعه رو می خواد که بهش خدمت کنن نه مث نسل من که يه نسل جنگ زده بود که می خواست به همه خدمت کنه و حتی حاضر بود نارنجک به کمر ببنده و زير تانک بره! (سياسی نمی نويسم اينها واقعا آموزشهای اجتماعی اون دوران به مابود حالا اگه اونموقع جامعه سياست زده بوده به من چه!) خلاصه نسل فعلی هم يه جورايی مث ما قربانی شد! چرا؟ چون می بينم بچه هايی رو که چقدر به سنشون پررو شده اند. که بچه مدرسه ای ها عاشق نمی شن ولی همه اداشو در ميارن. می بينم دختر مدرسه ای هايی رو که با ۲ يا ۳ پسر دوستن و فکر می کنن و برای دوستاشون تعريف می کنن که خيلی زرنگن! واقعا اين زرنگيه؟ چرا نبايد تجربه يه عشق قشنگ روح دخترای جوون رو بزرگ کنه؟ چرا نبايد يه نفر يه بار با شهامت بياد و بگه به سر دخترای جوون و سر شار از شور زندگی که از بد بياری زمونه تو دوره گذار ٬جوون هستن چی داره مياد؟ چرا همش صورت مساله ها رو پاک می کنيم! بخشی از نسل من قربانی زندگی سنتی شد شبيه زندگی سنتی زنان نسل قبل از من که يک عمر بدون عشق در کنار مردی زندگی کنه و بخش ديگر اونقدر منتظر موند که حالا داره خودشو يه جورايی قاطی نسل بعدی ميکنه و با عشق به جای اينکه عشق کنه٬ بازی می کنه!&lt;br /&gt;عشق يه عروسک قشنگ باربی يا يه دست ورق نيست که باهاش بازی کنيم و خوش باشيم٬ بايد با عشق زندگی کنيم! يکی به داد اين همه فقر فرهنگی برسه! يکی به داد اينهمه مشکلات ارتباطی دخترا و پسرا ... .نسل من٬ نسل پس از من&lt;br /&gt;اين روزا يه جورايی احساس می کنم کمتر خواننده دارم. شايد چون پيام کمتری دارم! يه جورايی آدم اين طور وقتا شهامت نوشتنش بيشتر ميشه! اينجور وقتا بيشتر بايد مراقب باشم! آخه فقط بحث خودم و دلم و ... اين حرفا نيست. بحث زينب ژيان پناهه ! که يه عالمه آدم قديمی و جديد می خوان قضاوتش کنن! يه وقتايی فکر می کنم اينهمه آدمی که نگران و قاضی تغييرات من هستن اگه يه ذره به خودشون و شرايط دورو ور خودشون فکر می کردن شايد اونا هم می تونستن تغيير کنن! و عوض بشن! نمی دونم اما چرا به قول دوستی هر عوض شدنی رو آدما عوضی شدن تعبير می کنن!&lt;br /&gt;... بين آدمای هم سن و سال من و شايد دوستای يه ذره دورتر و خلاصه نسل بعد از من يه جورايی يه هو يه تغييراتی ايجاد شد که هر چی بود الان که فکر می کنم يه جورايی نرمال نبود! نسل من ـ نسلی که تو مدرسه سر صف قبل از اينکه سر کلاس بره ناظم وای می ستاد و رنگ جوراباشونو نگاه ميکرد که فقط سياه باشه - حق نداشت کتابای عاشقانه بخونه حتی اگه شاهکاری مث چشمهايش بزرگ علوی باشه! حتی اگه نوبت عاشقی مخملباف باشه! البته شايد هم درستش هم همون بود آخه نسلی که حق نداشت عاشق بشه نوبت عاشقيش چی بود؟! کلاسی داشتيم به اسم کلاس پرورشی!!! که خدايی نقش بسزايی در پرورش مون داشت! يه معلم که بی سوادترين معلما بود ميومد و هی می گفت! بدترين چيز عشقه و جيزه و مزخرفه و همه  عشقا دروغه و فقط عشق واقعی عشق مادره تازه اگه اونم آدم اهل خدايی باشه! خلاصه اينجوری تو نسل ما عاشقی جرم بود! اخراج بود! نمره انضباط صفر بود و ... دوری از خدا و همدستی با شياطين! تو نسل من کمتر کسی زير ۱۸ سال جرات می کرد عشق رو حالا هر احساسی ازش رو تجربه کنه! يه جورايی اکثرهمکلاسی هام بعد از اينکه دانشگاه رفتن يواش يواش شروع کردن به عاشق شدن و ۲۰ ساله بوديم که جرات اين رو هم پيدا کردن که با هم راجع بش حرف بزنن. ولی از اول هر رابطه يه احساس گناه همراهشون بود احساس اشتباه و اينکه اين عشق نيست و چرنديات زنگ پرورشی!&lt;br /&gt;نسل بعد از نسل من اما نسلی است جسور و منتقد! نسلی که يه جورايی حرف حرف خودشه و همه جامعه رو می خواد که بهش خدمت کنن نه مث نسل من که يه نسل جنگ زده بود که می خواست به همه خدمت کنه و حتی حاضر بود نارنجک به کمر ببنده و زير تانک بره! (سياسی نمی نويسم اينها واقعا آموزشهای اجتماعی اون دوران به مابود حالا اگه اونموقع جامعه سياست زده بوده به من چه!) خلاصه نسل فعلی هم يه جورايی مث ما قربانی شد! چرا؟ چون می بينم بچه هايی رو که چقدر به سنشون پررو شده اند. که بچه مدرسه ای ها عاشق نمی شن ولی همه اداشو در ميارن. می بينم دختر مدرسه ای هايی رو که با ۲ يا ۳ پسر دوستن و فکر می کنن و برای دوستاشون تعريف می کنن که خيلی زرنگن! واقعا اين زرنگيه؟ چرا نبايد تجربه يه عشق قشنگ روح دخترای جوون رو بزرگ کنه؟ چرا نبايد يه نفر يه بار با شهامت بياد و بگه به سر دخترای جوون و سر شار از شور زندگی که از بد بياری زمونه تو دوره گذار ٬جوون هستن چی داره مياد؟ چرا همش صورت مساله ها رو پاک می کنيم! بخشی از نسل من قربانی زندگی سنتی شد شبيه زندگی سنتی زنان نسل قبل از من که يک عمر بدون عشق در کنار مردی زندگی کنه و بخش ديگر اونقدر منتظر موند که حالا داره خودشو يه جورايی قاطی نسل بعدی ميکنه و با عشق به جای اينکه عشق کنه٬ بازی می کنه!&lt;br /&gt;عشق يه عروسک قشنگ باربی يا يه دست ورق نيست که باهاش بازی کنيم و خوش باشيم٬ بايد با عشق زندگی کنيم! يکی به داد اين همه فقر فرهنگی برسه! يکی به داد اينهمه مشکلات ارتباطی دخترا و پسرا ... .&lt;br /&gt;نسل من٬ نسل پس از من&lt;br /&gt;اين روزا يه جورايی احساس می کنم کمتر خواننده دارم. شايد چون پيام کمتری دارم! يه جورايی آدم اين طور وقتا شهامت نوشتنش بيشتر ميشه! اينجور وقتا بيشتر بايد مراقب باشم! آخه فقط بحث خودم و دلم و ... اين حرفا نيست. بحث زينب ژيان پناهه ! که يه عالمه آدم قديمی و جديد می خوان قضاوتش کنن! يه وقتايی فکر می کنم اينهمه آدمی که نگران و قاضی تغييرات من هستن اگه يه ذره به خودشون و شرايط دورو ور خودشون فکر می کردن شايد اونا هم می تونستن تغيير کنن! و عوض بشن! نمی دونم اما چرا به قول دوستی هر عوض شدنی رو آدما عوضی شدن تعبير می کنن!&lt;br /&gt;... بين آدمای هم سن و سال من و شايد دوستای يه ذره دورتر و خلاصه نسل بعد از من يه جورايی يه هو يه تغييراتی ايجاد شد که هر چی بود الان که فکر می کنم يه جورايی نرمال نبود! نسل من ـ نسلی که تو مدرسه سر صف قبل از اينکه سر کلاس بره ناظم وای می ستاد و رنگ جوراباشونو نگاه ميکرد که فقط سياه باشه - حق نداشت کتابای عاشقانه بخونه حتی اگه شاهکاری مث چشمهايش بزرگ علوی باشه! حتی اگه نوبت عاشقی مخملباف باشه! البته شايد هم درستش هم همون بود آخه نسلی که حق نداشت عاشق بشه نوبت عاشقيش چی بود؟! کلاسی داشتيم به اسم کلاس پرورشی!!! که خدايی نقش بسزايی در پرورش مون داشت! يه معلم که بی سوادترين معلما بود ميومد و هی می گفت! بدترين چيز عشقه و جيزه و مزخرفه و همه  عشقا دروغه و فقط عشق واقعی عشق مادره تازه اگه اونم آدم اهل خدايی باشه! خلاصه اينجوری تو نسل ما عاشقی جرم بود! اخراج بود! نمره انضباط صفر بود و ... دوری از خدا و همدستی با شياطين! تو نسل من کمتر کسی زير ۱۸ سال جرات می کرد عشق رو حالا هر احساسی ازش رو تجربه کنه! يه جورايی اکثرهمکلاسی هام بعد از اينکه دانشگاه رفتن يواش يواش شروع کردن به عاشق شدن و ۲۰ ساله بوديم که جرات اين رو هم پيدا کردن که با هم راجع بش حرف بزنن. ولی از اول هر رابطه يه احساس گناه همراهشون بود احساس اشتباه و اينکه اين عشق نيست و چرنديات زنگ پرورشی!&lt;br /&gt;نسل بعد از نسل من اما نسلی است جسور و منتقد! نسلی که يه جورايی حرف حرف خودشه و همه جامعه رو می خواد که بهش خدمت کنن نه مث نسل من که يه نسل جنگ زده بود که می خواست به همه خدمت کنه و حتی حاضر بود نارنجک به کمر ببنده و زير تانک بره! (سياسی نمی نويسم اينها واقعا آموزشهای اجتماعی اون دوران به مابود حالا اگه اونموقع جامعه سياست زده بوده به من چه!) خلاصه نسل فعلی هم يه جورايی مث ما قربانی شد! چرا؟ چون می بينم بچه هايی رو که چقدر به سنشون پررو شده اند. که بچه مدرسه ای ها عاشق نمی شن ولی همه اداشو در ميارن. می بينم دختر مدرسه ای هايی رو که با ۲ يا ۳ پسر دوستن و فکر می کنن و برای دوستاشون تعريف می کنن که خيلی زرنگن! واقعا اين زرنگيه؟ چرا نبايد تجربه يه عشق قشنگ روح دخترای جوون رو بزرگ کنه؟ چرا نبايد يه نفر يه بار با شهامت بياد و بگه به سر دخترای جوون و سر شار از شور زندگی که از بد بياری زمونه تو دوره گذار ٬جوون هستن چی داره مياد؟ چرا همش صورت مساله ها رو پاک می کنيم! بخشی از نسل من قربانی زندگی سنتی شد شبيه زندگی سنتی زنان نسل قبل از من که يک عمر بدون عشق در کنار مردی زندگی کنه و بخش ديگر اونقدر منتظر موند که حالا داره خودشو يه جورايی قاطی نسل بعدی ميکنه و با عشق به جای اينکه عشق کنه٬ بازی می کنه!&lt;br /&gt;عشق يه عروسک قشنگ باربی يا يه دست ورق نيست که باهاش بازی کنيم و خوش باشيم٬ بايد با عشق زندگی کنيم! يکی به داد اين همه فقر فرهنگی برسه! يکی به داد اينهمه مشکلات ارتباطی دخترا و پسرا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280176088880064?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280176088880064/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280176088880064' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280176088880064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280176088880064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/my-generation-and-next-generation.html' title='My generation ... and the next generation'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280169185793729</id><published>2005-04-06T08:34:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:34:51.860-07:00</updated><title type='text'>wedding party 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مراسم عروسی (۱)&lt;br /&gt;بانوی ايرانی عزيز از عروسی نوشته بود و من رو ياد عروسی انداخت! يکی از سخت ترين مراسم ها٬ عروسيه! به خصوص اگه بخوای يه اندازه به خصوصی بيشتر خرج نکنی! يه قسمتاييش شايد براتون جالب باشه! شايد فقط بهش بخندين٬ شايدم تجربه ای باشه براتون و بعد ها استفاده اش کنين!&lt;br /&gt;۱- سالن آرايش&lt;br /&gt;اولين چيزی که به ذهن عروس خانوم ميرسه اينه که بره دنبال يه سالن آرايش حسابی! اما در انتخاب اين سالن هزارتا عامل مهم وجود داره! اول اينکه سالن آرايش حتما بالای شهر باشه و خيلی هم بالای شهر باشه! چشم انداز خوبی هم داشته باشه واسه فيلم برداری روز عروسی! دومين عامل مهم اينه که آرايشگر بايد معروف باشه! اونم نه يه کم که خيلی خيلی زياد! يه جورايی جزء قسمتای افه زندگی عروس اينه که تا آخر عمر ميگه منو فلانی درست کرد! حالا تو اين قسمت خيلی آرايشگرا رو می بينی که خدايی اگه آدم آرايشگاه نره بهتره تا بده اونا درستش کنن ولی چون معروفن و همه ميگن فلانی!!!! تو هم آخرش وسوسه ميشی و ميگی نکنه اين آدم هنرمنده و من نمی فهممش! (کارتون لباس پادشاهه يادتونه که فقط آدمای عاقل می ديدنش! و يه هو بچه هه داد زد پادشاه لخته! {يه چيزی تو همون مايه ها}). اين سالن های افه يه عالم آلبوم دارن که عکس عروسايی که درسشون کردن رو توش گذاشتن و جالبه بدونين که اگه دقت کنين يه عکس قشنگ رو تو آلبوم چن تا آرايشگاه معروف می بينين! حالا خدا ميدونه ادعای کی درسته!! دوسال پيش آدم معروفای اين حرفه مث سودابه عتيقه چی و شيرين پشندی و بتی ۴۰۰٬۰۰۰ هزار تومن ميگرفتن تازه ممکن بود يه ذره هم بيشتر بشه! تازه نکته جالب اينه که وقتی ميری آلبوما رو ببينی قبل از اين که اون خانوم آرايشگر ببيندت و اصلا ببينه عروس قشنگی هستی يا نه بهت آلبوم نشون نمی ده! هنوز قيافه شيرين پشندی تو چين چين يادمه که وقتی منشيش ازش پرسيد واسه فلان روز وقت عروس درست کردن داری چه جوری با يه قيافه افه!!!! پرسيد عروس کيه؟ و وقتی منشيه من و نشون داد يه ۳۰ ثانيه ای همچين از سر تا پا ورانداز کرد و قيمت داد!&lt;br /&gt;خلاصه که بيزينسی دارن اين آرايش عروسا که فقط هم خودشون ازش سر در ميارن! راستی اگه خوشگل باشی و پولدار هم باشی ولی ببينن خودت يا همراهت ( مامانت يا مامان همسرت) همچين يه ذره بی کلاس هستين سه سوت ردتون ميکنن برين و بهتون نه!!! ميگن. فکر کنين عروس بيچاره چه حالی پيدا ميکنه! بعد از يه عمر بخواد شوهر کنه بعد با شوهرش برن يکی از اين آرايشگاها و آقا پشت در وايسه وخانوم بره تو و بعد بياد بيرون بگه گفتن نه! تو بی کلاسی! يا زشتی! يکی نيست بگه پس اون نيم ميليون تومن رو واسه چی می گيرين؟ البته خيلی هم عجيب نيست مث مدرسه های غير اتفاعی که ۱ ميليون تومن شهريه ميگيرن بعدشم شاگردای معدل بالای ۱۹ رو ثبت نام می کنن پای کنکور هم که ميرسه شاگردای خودشونم يه سری رو بيرون می کنن که درصد قبوليشون بالا بره!&lt;br /&gt;anyway! m اگه به زودی عروسی در پيش دارين حواستون باشه جمعه نباشه چون ۵۰٬۰۰۰ تومن هزينه آرايشگاهتون ميره بالاتر و بعضی آرايشگرا هم مث بتی اصلا جمعه ها کار نمی کنن!&lt;br /&gt;خلاصه اگر تو اين جريانات از شغل شريف خودتون بدتون اومد و دپرس شدين و با خوتون فکر کردين مارو ببين رفتيم معلم شديم يا روزنامه نگار شديم يا مهندس شديم يا ....... نرفتيم آرايشگر بشيم مث اين آدما اين طوری پول دربياريم اين احساس يه حس کاملا طبيعی ولی زود گذر است . هنوز وقت زياده ببينين تو بيزينس wedding party چه آدمايی و چه جوری پول در ميارن!&lt;br /&gt;در  ادامه هر وقت٬ وقت و حوصله ای بود راجع به مرحله بعد که انتخاب عکاس و فيلمبرداره خواهم نوشت ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280169185793729?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280169185793729/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280169185793729' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280169185793729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280169185793729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/wedding-party-1.html' title='wedding party 1'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280160908034788</id><published>2005-04-06T08:33:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:33:29.083-07:00</updated><title type='text'>Young Girl</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دخترک خيلی کوچيکه! اونقدر کوچيک که نمی تونه بدجنسی های بقيه رو بفهمه. دخترک خيلی آرومه اونقدر که نميتونه نا آروميای ديگران رو بفهمه. دخترک شاده اونقدر شاد که نميتونه غمهای جدی و بزرگ ديگران رو بفهمه. دخترک خيلی کوچيک بود.... حالا کم کم دخترک داره می فهمه چيزايی رو که قبلا نمی فهميد. حالا دخترک داره می فهمه تو دنيای آدم بزرگا چه خبره. دخترک حالا داره می فهمه که ... .&lt;br /&gt;دخترک دلش بهار می خواد٬ يه بهار واقعی! يه بهاری که توش برف جوونه های ناز درختا رو نخشکونه! دخترک دلش آرومی يه درياچه رو می خواد که بشينه ساعت ها نگاهش کنه. درياچه ای که يخ نزده باشه. دخترک دلش گرما ميخواد يه گرمای واقعی! گرمايی که علاوه بر اينکه گرمش می کنه احساس گرم بودنم بهش منتقل کنه! دخترک دلش خوبی می خواد. دخترک دلش دوستی ميخواد. دخترک غمگينه! دخترک دلش می خواد همه دنيا آدمای خوبی باشن ... دخترک خسته است... خسته است خسته.... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترک تصميم گرفته بيشتر بنويسه! شايد يه کتاب بنويسه. نه! همه چيزايی که دخترک می خواد بنويسه تو يه کتاب جا نمی شه! دخترک بايد يه کاری بکنه وگرنه از تنهايی دق می کنه ....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280160908034788?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280160908034788/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280160908034788' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280160908034788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280160908034788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/young-girl.html' title='Young Girl'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280156509281584</id><published>2005-04-06T08:32:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:32:45.093-07:00</updated><title type='text'>A New Day!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;يه روز جديد&lt;br /&gt;کسی ميدونه چرا آدم وقتی مياد وبنويسی کنه دلش ميخواد بيشتر از غماش بنويسه تا از شادياش؟ نمی دونم خاصيت نوشتن اينه يا خاصيت وبلاگ يا اينکه تریپ بچه سوسوليه که اين روزا مد شده!&lt;br /&gt;احساس می کنم از فضای ايران خيلی دور شدم. کم کم حرفای خيليا رو نمی فهمم! با اينکه ۲ سال بيشتر نيست که از ايران اومدم بيرون يه وقتا که به خيلی چيزا فکر می کنم باورم نميشه! مثلا يه وقتا يادم ميره که تو ايران وقتی آخر بچه مثبتا با مريم و رضا و امير بلالی و هادی لطفی و احمد فرجی و بقيه می رفتيم کوه ... هميشه نيروی انتظامی می خواست جايزه مودب ترين جوونای دنيا رو به ما بده! فکرشو بکنين با مانتو و مقنعه و .... وخلاصه جوری که بهمون گير ندن ... . از هيچکدوم اينا ناراحت نيستم اما از اينکه جامعه می خواست خنده هامونم  کنترل کنه لجم ميگرفت! هيچوقت نتونستيم به اندازه ای که بايد بخنديم! چقدر مجبور بوديم جدی باشيم و چقدر احساس کنيم آدمای ويژه ای هستيم.&lt;br /&gt;احساس می کنم از فضای ايران دور شدم چون يه ساله کيهان نخوندم و اصلا اخبار سياسی ايران رو پيگيری نکردم! گرچه سی ان ان هر روز از ايران خبری ميده اما من تو اين يه ساله روزنامه های ايران رو ورق نزدم! به خاطر همين هم عصبی نشدم و به آخوندا فحش ندادم. وقتی ميام تو پرشين بلاگ يه جورايی باورم نميشه کروبی و معين ميخوان رئيس جمهور بشن. احساس ميکنم ۱۰۰۰ سال پيش بوده من ايران بودم و با بروبچ رفتيم پيش هيئت رئيسه مجلس واسه تحصنی که يادم هم نيست واسه چی بود! ... بگذريم انگار ديروز بود که با برو بچ دانشگاه رفتيم پيش تاجزاده مصاحبه کرديم باهاش! انگار يه قرن پيش بود که همه بروبچه ها آرمانخواه بودن! انگار يه قرن پيش بود که من وقتی پژوی بابام و ميگرفتم و باهاش می رفتم تحکيم دوتا کوچه پايين تر پارک می کردم که نگن بهم بورژوا! و موبايلم و قايم می کردم که ... اينا همه سال ۷۷ بود! و الان باور نميکنم که فقط ۶ سال ازش گذشته! امروز هرکدوممون يه جور يه گوشه دنياييم و ... بعضيا مث من روزنامه ای ايرونی رم ديگه نمی خونن!&lt;br /&gt;دوستای گلم! دلم نمی خواد وقتی اين نوشته ها رو ميخونين بگين برو بابا دلش خوشه خودش اون سر دنيا داره خوش ميگذرونه و نمی دونه ما چی می کشيم! خدايی من از اون روزی که اومدم اينجا يه جورايی دارم درس ميخونم و تلاش می کنم خيلی چيزا رو بفهمم و وقت خوشگذرونی و حوصله اش هم نيست ولی اگه می تونين يه ذره خونسرد باشين و سعی کنيم بفهميم که تغييرات فرهنگی يه ساله و دوساله و حتی ده ساله اتفاق نمی افته! پس به قول امريکايی ها keep going&lt;br /&gt;بايد همين طوری يواش يواش ادامه بديم. بايد بفهميم که رای دادن مهمه! دموکراتيک ترين ابزاره و تحت هيچ شرايطی نبايد کنار بذاريمش! حتی اگه مجبور باشيم بين خيلی بد و خيلی خيلی بدتر انتخاب کنيم! کسی غير از ما دلش به حال ما نميسوزه! خيلی از اونايی که از اينور دنيا تئوريای احمقانه ميدن به خودشون زحمت نميدن يه روز واسه همين تئورياشون يه کوچولو سختی بکشن! اين امريکايی ها سر انتخابات رياست جمهوری تبليغ می کردن vote or die! m  خيلی جالبه! نه؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280156509281584?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280156509281584/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280156509281584' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280156509281584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280156509281584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/new-day.html' title='A New Day!'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280152575504555</id><published>2005-04-06T08:31:00.001-07:00</published><updated>2005-04-06T08:32:05.756-07:00</updated><title type='text'>First Home Alone</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اولين روز تنها در خانه!&lt;br /&gt;امروز با اينکه چهارمين روز زندگيم تو خونه جديده يه جورايی اولين روز تنهايی حساب ميشه! روز اول که همش به خريد گذشت و روز دوم و سوم هم آقای همسر برنامه هايی که خودش اولويت می دونست رو اجرا کرد و من هم مث بچه آدم اطاعت کردم! نمی دونم چرا هر وقت من حس خريد دارم آقای همسر اصلا حوصله شو نداره و هر وقت اون حوصله داره من اصلا! مثلا پريروز گير داده بريم مال! هر چی می گم بذار بمونيم خونه يه ذره کارامونو بکنيم اصلا به گوشش نميره! اينجا فروشگاهاش اصلا با دالاس قابل مقايسه نيست. تنوعش خيلی کمتره و قيمتاش هم خيلی بالاتر! البته آقای همسر اعتقاد داره که ماست سياهه! پس ماست حتما سياهه !!! اگه يه خانوم متاهل باشين خيلی زود بايد بفهمين که هميشه حرف آقای خونه درسته حتی اگه درست نباشه! چون هيچ جوری نمی تونين ثابت کنين که حرف خودتون درسته! حتی اگه يه ژاکتی که تنتونه و از دالاس خريدين ۸۰ دلار رو اينجا بعد از ۷۵٪ تخفيف زده باشه ۱۴۰ دلار باز هم شما اشتباه می کنين و اينجا از دالاس ارزونتره! بگذريم. آقای همسر صبح سر وقت پاشد و رفت شرکت. بعد من يواشکی و پاورچين پاورچين پاشدم اومدم تو آشپزخونه و واسه خودم املت قارچ و تخم مرغ درست کردم و با يه نون تست و يه ليوان شير يه صبحونه کامل خوردم و حالا هم اومدم پای کامپيوتر! کم کم داره از هوای اينجا خوشم مياد. يه جورايی دوست دارم خونه سرد سرد باشه واسه همينم هيتر رو خاموش ميکنم که يه خورده سردم بشه و بعد واسه خودم هی نسکافه درست کنم و هی فيلم ببينم! و برم زير پتو!(چه زندگی مفيد و پر تلاشی!!!!)&lt;br /&gt;قبلا ها يه جورايی واسه تو جنب و جوش افتادن عجله داشتم ولی حالا می خوام تا اونجا که ميشه از جنب و جوش فرار کنم و تنبل باشم و همش يا زير لحافم باشم يا پای تلويزيون! اينجا بخوای نخوای زندگی تو چنان جنب وجوشی ميندازدت که نفهمی روز و شبت چه جوری ميگذره ومن می خوام هرچه ديرتر وارد اين چرخه بشم!&lt;br /&gt;شايد همين روزا آش رشته درست کردم خيلی ميچسبه....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280152575504555?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280152575504555/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280152575504555' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280152575504555'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280152575504555'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/first-home-alone.html' title='First Home Alone'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280148660180692</id><published>2005-04-06T08:31:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:31:26.603-07:00</updated><title type='text'>New Town and I</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من و شهرجديد&lt;br /&gt;من و اين شهر سرد؟ من و اينهمه ياد توچال؟ من و اين همه ... .&lt;br /&gt;اينجا هوا مث هوای توچاله! هوای سردی که آدم دلش ميخواد هی دوباره و دوباره توش نفس بکشه و چای و آش رشته بخوره! اينجا يه عالمه رو زميناش برفه! سفيد سفيد! با يه درياچه بزرگ که يخ بسته! مث همون درياچه ای که آنت و لوسيان روش اسکی می کردن!&lt;br /&gt;... يه خونه قشنگ! خيلی قشنگتر و بزرگتر از خونه دالاس! با يه عالمه view ی برف! ديروز از دالاس به واشينگتن وبعدش به اينجا (سيراکيوس) پرواز کرديم! از روی يه عالمه ابر گذشتيم و بالاخره رسيديم! امروز صبح از ساعت ۹ صبح اونقدر تو سمز و والمارت خريد کردم که داره سرم گيج می ره! خريد روزمره زندگی! کچاپ و ماکارونی و مايع دستشويی و يه عالمه بيسکويت و شکلات و ... . هنوز وسايلمو از تو چمدون در نياوردم! حسش هم نيست ناهار درست کنم... ولی اگه ننويسم می ميرم!&lt;br /&gt;چه جوری ميشه به نازخاتون بگم که هرروز وبلاگش رو می خونم! حتی بعضی روزا دوبار ولی نميتونم کامنت بذارم!&lt;br /&gt;دوستای نازم اميدوارم تعطيلات عيد خوش بگذره! من اين عيدی خيلی سرم به اسباب کشی گرم بود و نتونستم حسابی عيد داشته باشم! از قول منم حسابی عيد رو خوش بگذرونين! برين سر ظرف آجيل و بادوم هندی و پسته و بادوماش و جدا کنين و بشينين جلو تلويزيون (گرچه می دونم برنامه های جالبی نداره!) و خلاصه خوش باشين! شيرينی و سوهان عسلی و قطاب و باقلوا يادتون نره! اگه فرصت شد يه سرم توچال بزنين! يا لااقل جمشيديه! ببينين اون قو های جمشيديه چه طورن! من دلم واسه همتون يه ذره شده! هر جا رفتين ياد من هم باشيد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280148660180692?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280148660180692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280148660180692' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280148660180692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280148660180692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/new-town-and-i.html' title='New Town and I'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280144693552862</id><published>2005-04-06T08:30:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:30:46.940-07:00</updated><title type='text'>new year</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سال نو!&lt;br /&gt;خوش به حال اونايی که عيد بهشون حسابی خوش می گذره! خوش به حال اونايی که ياد گرفتن از زندگی لذت ببرن. خوش به حال اونا که رنگای قشنگ بهار روحشون رو حال مياره.خوش به حال همه اونايی که سبزی سبزه ها رو می بينن و يه لحظه دنيای پر استرس امروز رو فراموش می کنن. خوش به حال هممون که اين بهار رو ديديم و شکوفه های صورتی رو درختا مجبورمون کرد که تغيير طبيعت رو ببينيم!&lt;br /&gt;...چن ساعت مونده به سال نو يه چيزی حدودای ساعت ۷ صبح زنگ زدم مامانم اينا رو از خواب بيدار کردم.وقتی ۲۴ سال تو يه خونه زندگی کرده باشی می دونی که اعضای خونه اونقدر سرشون شلوغه که ۲ ساعت مونده به سال تحويل می رن دنبال ماهی و سبزه و هفت سين. يه احوال پرسی کرديم و مامان بابا مونو خوشحال کرديم و خواهر برادرامون طبق معمول يا تو دلاشون يا بلند بلند پيش هم به ما فحش دادن و گفتن اينم ازون سر دنيا فقط آزارش به ما ميرسه! مامانم پرسيد سفره هفت سين چيدی؟ گفتم:نه! تازه از سفر اومدم و خستم و آقای همسر هم مسافرته و ... خلاصه کو حرکت؟ حالا کلی شروع کرد واسه من تبليغ سفره هفت سين کردن و ... خلاصه ما هم گفتيم بابا سفره هفت سين قشنگيش به ظروف جينگول و قشنگشه که من ندارم و ... خلاصه قانع شد ولی بعد از اينکه گوشی رو گذاشتم ديدم چه حرف احمقانه ای بهش زدم حالا همش غصه منو می خوره که کريستال جينگولی ندارم. حالا هی بهش بگو بابا ايشالا امسال خونه که خريديم همه چی ميخريم. به هر حال غصه شو ميخوره! ما هم بی خيال توضيح دادن شديم و ... . نمی دونم يه جورايی اينجا هفت سين چيدن يه جورايی بی مزه است! مث هفت سين چيدن تو شمال ايران خودمونه! وقتی پرده خونه رو کنار ميزنی و سبزی چمنا و درختا همه چشماتو پر ميکنه! و هر روز کنار درياچه يه عالمه مرغابی و لاک پشت زنده و آزاد می بينی که دارن واسه خودشون حال می کنن يه جورايی نميتونی طبيعت رو فراموش کنی! چه سفره ای واسه هفت سين پهن کنم که کنار اين سفره قشنگ خاکی و چمنی که خدا پهن کرده به چشم بياد؟ خلاصه که عيد همتون مبارک! اميدوارم همراه طبيعت هممون نو و تازه بشيم. عکس خودتون و سفره هفت سين هاتونم واسم بفرستين!&lt;br /&gt;اميدوارم سال جديد سال زندگی طبيعی  و زندگی با طبيعت واسه هممون باشه! سالی که توش به زندگی اهميت بديم و به زنده ها! به کسايی که دوسشون داريم به دوستامون به فاميلامون! دوستايی که مامان يا بابا هستن قول بدن که اگه بچشون يه هو يه گلدون يا شکلات خوری اصل شون رو شکست دعواش نکنن! يادمون باشه که سرويس چينی اگه تو ايران ۶ نفره اس تو امريکا ۴ نفره اس پس اگه يه موقع يکيش شکس نشينن غصه بخورن که سرويسشون ناقص شده! بی خيال کامل بودنای قراردادی بشيم! بيشتر به فکر دوستيا و عشق هايی باشيم که داريم و خريد و فروش نميشن! نميگم بی خيال پول در آوردن بشيم  اما يادمون باشه ارزشمند ترين چيزها تو زندگی چيزايی هستن که با پول نمی شه خريدشون مث سلامتی ٬ عشق و... . اميدوارم سال نو سالی برامون باشه که توش بی خيال حرفای احمقانه مردم باشيم و اعصابمونو به خاطرش خراب نکنيم! يادمون باشه که از ميليون ها مردمی که می بينيمشون معدود آدمايی هستن که ما رو ميفهمن و ما هم اونا رو می فهميم و ارزش فکر کردن رو دارن! اميدوارم سال نو سالی باشه که با آدمايی که دوسشون داريم بيشترين وقت رو بگذرونيم و شهامت اين و پيدا کنيم که آدمايی رو که از روی اجبار باهاشون ارتباط داريم و اعصابمونو خورد می کنن از زندگيامون بيرون بريزيم!&lt;br /&gt;اميدوارم سال نو برامون سالی باشه که توش واسه خودمون زندگی کنيم! واسه خودمون ارزش قائل بشيم و ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280144693552862?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280144693552862/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280144693552862' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280144693552862'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280144693552862'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/new-year.html' title='new year'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280140198351440</id><published>2005-04-06T08:29:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:30:01.986-07:00</updated><title type='text'>HAFT SEEN</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;يا مقلب القلوب والابصار&lt;br /&gt;دوستای گلم سر سفره هفت سين که ميشينيم يادمون نره که بزرگترين هديه خدا بهمون سلامتيه! يادمون نره که قبل از چيزای جديدی که می خوايم دونه دونه واسه خدا بشمريم که سال جديد بهمون بده اول از همه چيزای قشنگی که سال پيش بهمون داده تشکر کنيم. از اينکه از زندگيامون راضی هستيم٬ از اينکه هنوز يه موقع هايی فکر می کنيم! يه موقع هايی با خودمون و دلمون تنها می شيم! از اين که هنوز سبزی های قشنگ طبيعت دلمون رو صفا می ده! از اينکه  ... .&lt;br /&gt;امسال اولين عيديه که ايران نيستم ولی انگار همه مراسمشو اينجا حس ميکنم. از ماهی هايی که تو تنگای بلوری شنا می کنن و اين ور و اونور ميرن تا اون دلايی که وقت کارت تبريک خريدن واسه سال نو تو سينه ها ميزنه وفکرايی که حسابی به کار می افته تا ببينيم واسه با ارزش ترين آدمای زندگيمون چی بنويسيم! چی بنويسيم که هم داد بزنه خيلی دوسشون داريم هم از شرم ساکت باشه. از سفره های هفت سين و خونه مامان بزرگا و ... . از عيدی گرفتنا و نق زدن و چونه زدن واسه عيدی گرفتن و ... . خانوما هم که تا به هم می رسن میپرسن شوهرت چی بهت عيدی داد؟ بعضيا خونه عيدی می گيرن بعضيا طلا بعضيا ماشين بعضيا به قول اين دوست ما کريستال! بعضيا هم مث زينب خانوم قصه ما هيچی! هيچی که نه يعنی عشق و محبت و خلاصه ... از اين اقلام.&lt;br /&gt;يه يه هفته ای اين دور و ورا نبودم! يه سفر کوچولو تنهايی و بدون آقای همسر رفتم ويچيتا شهری که به دنيا اومدم! با چن تا آدم ناز ومهربون يه هفته ای حسابی زندگی کرديم! از اون زندگيا که فقط تو قصه ها ميشه ديدش! از اون زندگيا که همش توش عشقه و صميميت و وقتی واسه پشت سر اين و اون حرف زدن نمی مونه! وقتی واسه غصه خوردن نيست و توش همش به ديگری فکر می کنی و نه خودت! توی يه خونه گرم و با يه آدمايی که انگار خود خود مامان و بابای خودم بودن! تازشم ديگه اونقدر تو اين سفر مجبور شدم بنزين بزنم که ديگه خدای بنزين زدم شدم! و ديگه تو بنزين زدن از آقای همسر کم نميارم. آخه می دونين اينجا هر پمپ بنزينی يه جوره يه جا بايد اول کارت بزنی و بگی چقدر بنزين می خوای بعد بنزين بزنی. يه جا ديگه بايد اول کارت رو بکشی بعد هر چی دلت خواست بنزين بزنی. يه جا اصلا از اون اول بايد بری توی فروشگاه پول بدی بعد بيای بنزين بزنی و ... خلاصه من هميشه يه جورايی از زيرش در می رفتم و ... آقای همسر فاتحانه انگار که از نبرد برگشته باشه بعد از بنزين زدن تو پمپ بنزين بر ميگشت تو ماشين و ما هم خيلی فکر می کرديم که بنزين زدن استعداد و توانايی خاص می خواد ولی از اونجا که احتياج باعث ميشه آدم همه کارا رو خوب ياد بگيره حاجيتون الان تو بنزين زدن پرفکت پرفکته!&lt;br /&gt;خاک ايالت اکلاهوما سرخ سرخه! رنگش يه جورايی زنده اس اونقدر که آدم و سر حال مياره آدم ياد اسکارلت و رمان بربادرفته می افته وتازه می فهمه وقتی اسکارلت از سرخی خاک تارا می گفته منظورش چی بوده! راستی يه تجربه ديگه! اگه يه زمانی داشتين از اوکلاهوما به سمت کنزاس رانندگی می کردين و هی احساس کردين ماشينتون داره هی به سمت چپ ميره و هر کار ميکنين درست نميشه هی فک نکنين چرختون پنجر شده و.... يه قسمت جاده اونقدر باد مياد که آدم قشنگ احساس می کنه ماشينش رو باد داره ميبره!!!&lt;br /&gt;امشب هم چون هم خسته بوديم وهم آقای همسر خيلی دلش می خواست من بگم چون خونه نيست من تنهايی کنسرت نميرم و زندگی مشترک و اين حرفا و هم چون يکی از دوستان وبلاگی ما که خدای موسيقی و اين حرفا در شهر مقدس قم هستن گفته بودن ابی غير اصولی می خونه و کلا به خاطر همدردی با مردم مظلوم فلسطين و.... کنسرت ابی نرفتم!&lt;br /&gt;بعدا بيشتر خواهم نوشت... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280140198351440?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280140198351440/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280140198351440' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280140198351440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280140198351440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/haft-seen.html' title='HAFT SEEN'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280135517749125</id><published>2005-04-06T08:28:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:29:15.180-07:00</updated><title type='text'>Happy Norooz!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;عيد شما مبارک!&lt;br /&gt;می بينم که شب عيد است و همه مشغول خونه تکونی هستن و خريد شب عيد و بستن حسابای آخرسال و ... . ايشالا که همتون موفق باشيد و سال خوبی داشته باشيد. زينب خانوم هم داره ميره سفر و شايد تا عيد اين دورو ورا پيداش نشه.&lt;br /&gt;راستی امروز رفته بودم سمنو بخرم واسه سر سفره هفت سين و کلی خريد و کلی کار آخرش گفتم بذار يه ذره ادای روشنفکری درآريم يه روزنامه ايرانی هم برداريم که اين آدمايی که اين جا وای سادن دارن ما رو نيگا ميکنن بفهمن ما هم اهل کمالاتيم و خوندن نوشتن بلديم و يه زن الکی خونه دار نيستيم(البته اصلا خونه دار بودن الکی نيستا! توهين نشه يه وقت به کسی!). حالا کسی بعدش نميفهمه که روزنامه ها رو پهن می کنيم و روش سبزی پاک می کنيم! بگذريم خلاصه يه هو چشممون افتاد به فراخوان رفراندوم و چرندياتی از اين قبيل ( البته رفراندوم چرند نيست ولی اکثر مقاله های روزنامه های ايرانی اينجا چرا!) خلاصه ديديم يه سخنرانی تو دالاس گذاشتن با حضور خانم مهرانگيز کار و آقای اکبرعطری! آقا من که به قول برو بچ چار شاخم قفل شد! که چه جوری اکبر عطری ويزا گرفته و اينجاست! تازه يه متن دفاع از رفراندوم هم زيرش نوشته شده بود که کلی اسم آشنا زيرش رو امضا کرده بودند: علی افشاری٬رضا دلبری و عبداله مومنی ! خلاصه که اين دوستان بدونن که اسماشون زير اين اطلاعيه در سراسر امريکا توی روزنامه های فارسی هست و شب عيدی کلی حال کنن! راستی به همه توصيه می کنم نوشته های آخر ابراهيم نبوی رو بخونن خيلی توپه!&lt;br /&gt;خلاصه که :&lt;br /&gt;نوبهارست درآن کوش که خوش دل باشی&lt;br /&gt;که بسی گل بدمد باز و تو درگل باشی!!!&lt;br /&gt;من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش&lt;br /&gt;که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280135517749125?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280135517749125/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280135517749125' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280135517749125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280135517749125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/happy-norooz.html' title='Happy Norooz!'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-111280128322014718</id><published>2005-04-06T08:27:00.000-07:00</published><updated>2005-04-06T08:28:03.220-07:00</updated><title type='text'>travel to the city where I was born</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سفر به شهری که به دنيا آمدم!&lt;br /&gt;سلام.&lt;br /&gt;ايشالا اگه خدا بخواد وچيزی پيش نياد زينب خانوم ميخوان يه سفر برن ويچيتا و شهری که توش به دنيا اومدن رو ببينن. فکرشو بکنين اون بيمارستان و اون دکتر و.... . يه خاله خيلی مهربون اونجا داريم که همه جوره خيلی باحاله و يه جورايی اونقدر اصرار کرد که من برم پيشش و شب عيدی تنها نباشم که من ديگه شرمنده شدم و خلاصه تصميم گرفتم برم.( آقای همسر! ميدونم که روزی ۶بار وبلاگم رو می خونی و به روی خودت نمياری! خلاصه من دارم تنهايی می رم سفر. چيزی لازم داشتی بگو برات بيارم). اميدوارم خدا کمک کنه و سفر خوبی باشه. از همه چيز بهتر اينه که CD  هامو می برم و موقع رانندگی گوش  می کنم. يه روز آفتابی٬ هوای خوب و جاده های قشنگ اينجا و ... سفر و کلی coffee و ... . اميدوارم حسابی بهم خوش بگذره!&lt;br /&gt;بزن بريم به سرعت برق و باد    بزن بريم باداباد.....&lt;br /&gt;شب عيد ابی اينجا تو دالاس کنسرت داره. ايشالا برميگردم و کنسرت رو هم از دست نمی دم.اينجا تا از حال و هوای کريسمس و سال نو درميای می شه عيد نوروز و سيزده به در و .... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-111280128322014718?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/111280128322014718/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=111280128322014718' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280128322014718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/111280128322014718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/04/travel-to-city-where-i-was-born.html' title='travel to the city where I was born'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110969438268253311</id><published>2005-03-01T08:26:00.000-08:00</published><updated>2005-03-01T08:26:22.683-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آقا امشب رفتيم مراسم شب تاسوعا تو پارس آکادمی آرلينگتون! خدا قسمتتون کنه همچين مراسماتی. کلی خانوم و دخترخانوم باکلاس اکثرا بی حجاب با موهای layer کوتاه شده و کلی های لايتای با کلاس و لباسای کلی شيک و خانومای نيمه باحجاب(مث زينب خانوم) و يه سری نسبتا زياد هم خانومای کاملا با حجاب. آقا از همه زيارت عاشورا های زندگيم اين يکی يه مزه ديگه داشت. اولا خانوما و آقايون رو جدا نکرده بودن بعدش هم هر کی خودش بود! هيشکی نماينده خدا نبود و هيشکی ادای ما اينيم و .... نبود. بابا ميشه آرايش هم کرد و رفت عزاداری امام حسين! ميشه بی حجاب هم بود و رفت عزاداری امام حسين. ميشه .....&lt;br /&gt;بچه که بودم ۱۲سالم بود و کلی نماز و قرآن بلد بودم با مامان بزرگم رفتم  مسجد.وقتی اون رفت صف اول ما هم که بچه بوديم مث خر سرمون رو انداختيم پايين و رفتيم بغل دستش سجاده مونو انداختيم که نماز بخونيم. غافل از اينکه صف اول مال آدمای بيشعوری بود که فکر ميکردن خدا رو خريدن.يه ده دقيقه که گذشت يه پيرزنه که اومده بود و ديده بود از کورس صف اول عقب مونده اومد بالا سر ما و گفت بچه تو چرا صف اول وايسادی نماز مردم رو خراب می کنی و وقتی من بهش گفتم که من حمد و سوره ام کامله گفت پاشو پاشو حاضر جوابی نکن سجاده تو جمع کن وبرو صف آخر. مامان بزرگم از من دفاع نکرد کسی چه ميدونه شايد اونم يه روز با يکی ديگه اين کارو کرده بود. اين رسم مسجد بود تازه دوستا واسه هم جا هم ميگرفتن! هی!!!!!!!!!!!!!!! روزگار. اونروز فهميدم که همه اين مسجد و مسجد بازيا کشکه.اگه يه ذره فهم داشتن ..... هيچوقت جز يکی دوبار واسه امام حسين ديگه پامو تو هيچ مسجدی نذاشتم.بعد ها فهميدم سر امام جماعت مسجد شدن هم بين آخوندا دعواس و خلاصه يه جورايی وسيله ای واسه ارضا کردن غرور کوفتی شون. هيئت امنای مسجد ميشن که خودی نشون بدن و رئيس مسجد باشن.مسجد امام علی ميدون پونک که مبصر زنونه هم داشت.&lt;br /&gt;حالم از اين آدما که بقيه رو قضاوت می کردن و فکر می کردن فقط جای خودشون تو بهشته به هم ميخوره. حالم از اون بهشتی هم که اين آدما توش باشن به هم می خوره. فکرشو بکنين يه دختر کوچک با نهايت معصوميت می رفت جلسه امام حسين و موهاش بيرون بود يا يه خط چشم کشيده بود وای ی ی ميشد سوژه که همه بيان بهش تذکر بدن و دختر کوچک هم هی خجالت می کشيد و تصميم می گرفت ديگه مراسم امام حسين نياد. يکی نيست بگه آقا مگه شما فضول مردمين. يکی نيست بگه... . خوشحالم که امسال جايی نبودم که افه های اين جور مردم روحم رو سوهان بکشه. دلم ميخواد همه بچه جينگولای دنيا بدونن که امام حسين همه بچه جينگولا رو دوست داره و حالش از آدمايی که واسه اينکه خودشونو نشون بدن امام حسين رو بهانه می کنن به هم می خوره.&lt;br /&gt;دلم ميخواد همه معلم دينی ها ی بيشعور دنيا بدونن که اگه اونقدر احمق باشن که  همه مفاهيم عاليه اسلام رو مقابل يه رژ لب اين بچه جينگولا بذارن اين اسلامه که&lt;br /&gt;شکست می خوره. چرا با حس زيبايی دوستی و شادی خواهی بچه ها اينجوری برخورد ميکنين؟&lt;br /&gt;آقا امام حسين دمت گرم. ما خيلی چاکريم! از اين که ما رو از اون روضه های پادشاهی صفويه نجات دادی ممنون!&lt;br /&gt;* تو سايت دکتر سروش تو قسمت سخنرانی های سال ۸۳  سخنرانی هست به نام عشق و تکليف حتما گوش کنيدش.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110969438268253311?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110969438268253311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110969438268253311' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110969438268253311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110969438268253311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/03/blog-post_110969438268253311.html' title=''/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110969432473320799</id><published>2005-03-01T08:21:00.000-08:00</published><updated>2005-03-01T08:25:24.736-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; سلام.من اين روزا خيلی دلم می خواد بنويسم ولی آقای همسر ممانعت به عمل مياره. به هر بهانه ای ميخواد منو از پای اين توچی بلند کنه بفرسته دنبال نخود سياه! حتی اگه مجبور باشه خودش هم باهام بياد دنبال نخود سياه مياد ولی اين وب نويسی رو به ما نمی بينه! آقای همسر به مناسبت اين که ما امتحانمونو داديم مرخصی پس از امتحان همسر گرفته و قول داده ما رو حسابی بگردونه! امروز در راستای اين گردش و همچنين جلوگيری از امر خطير وبنويسی ما٬ آقای همسر برنامه ريزی کردن و رفتيم خيابونی که تو downtown دالاس٬ جان اف کندی خدا بيامرز رو ترور کردن ديديم.&lt;br /&gt;first shot, second shot, and third shot&lt;br /&gt;بعدش هم رفتيم Dallas fair park که يه پارک بزرگه با يه عالمه museum  و خلاصه خيلی جالب بود. دوتا عکس رو ارکات گذاشتم. يه عکس هم اينجا ميذارم.  من از بچگيام تا حالا باغ وحش نرفتم و آقای همسر قول داده منو فردا پس فردا باغ وحش هم ببره.&lt;br /&gt;تا حالا واقعا تصميم گرفتين رژيم بگيرين؟ آقا اينجا غذا ها و به خصوص غذاهای بيرون وحشتناک چاغ کننده اند و من مصمم شدم که رژيم بگيرم. ولی اين تابلوی پيتزايی دم خونمون و اين استيکی لعنتی اون سر دالاس نميذارن. خلاصه که شديدا به توصيه های بخوريد و لاغر بمانيد نياز مبرم دارم.&lt;br /&gt;کسی اين روزا می دونه تو خاور ميانه چه خبره؟ کی به کيه؟ اين کشورای عربی دارن چه ميکنن؟ کاندوليزا رايس و شارون مذاکراتشون به کجا رسيد؟&lt;br /&gt;کسی ميدونه چرا بعضا خانومايی که ازدواج کردن رو پروفايل ارکاتشون چرا عکس خودشون و شو هرشونو با هم گذاشتن؟ يا چرا بچه به بغل وايسادن؟ يعنی نبايد عکس تکی داشته باشن؟ خدايی ما افراط و تفريط زياد تو کارمونه. من نميگم نبايد عکس همسراشونو بذارن اتفاقا اين کار خيلی خوبيه ولی تو آلبوم ارکات بايد اين عکس رو بذارن نه عکس پروفايل! فکرشو بکنين رو پروفايل اسم X باشه عکس X&amp;Y  رو پروفايل باشه.نميدونم شايد من خيلی احساسات فمينيستيم به قل قل افتاده اما فکر ميکنم هويت زن مستقل از هويت همسری و هويت مادريشه. گرچه با عکسای خيلی تيتيش سوسولی هاليوودی رو پروفايل خيليا هم حال نميکنم اما اين احساساتم رو جريحه دار نميکنه چون فکر ميکنم اينجور دوستان طبق خواسته خودشون عکسای پروفايلشونو تيتيش جينگول گذاشتن ولی اونايی که عکس خودشونو همسرشون يا خودشونو بچه شونو رو به جای عکس خود مستقلشون گذاشتن يه جورايی مجبور بودن.يا جبر مستقيم همسراشون يا جبر و قانون ننوشته اجتماغ ايرونی ما که زن نبايد تصوير مستقل داشته باشه. شايد هم خيلی حرفای الکی ميزنم يه وقت فکر می کنم نکنه منم دارم آدما رو قضاوت ميکنم.نکنه منم دارم پا جای پای کسايی ميذارم که همش آدما رو با قضاوتای کوته بينانشون عذاب ميدم. خدا نکنه! آتشم بر تيرگی افتد که آتش زد به جانم!  اما من يه فرق بزرگ با اينجور آدما ميکنم و اونم اينکه به جای اينکه با پند و اندرز دهی که پيش فرض خودبرتر بينی هم بهش آويزونه و آبرومندانه اسمشو گذاشتن امربه معروف به جای اين که آدما رو با خودم درگير کنم سعی ميکنم با نوشته هام آدما رو با خودشون درگير کنم. من به همه آدمايی که اين فکر٬ فکر خودشونه که از وقتی متاهل شدن بايد و بايد و بايد همه جا هويتشون زير گروه هويت همسرشون باشه احترام ميذارم(گرچه اين فکرهای زنانه مزاحم ترين مانع تلاش برای پيشرفت زنان است) اما دلم ميخواد همه اونايی که فکرشون اين نيست ولی يه جورايی مجبور به انجام اين کارن هر جوری می تونن از خواسته شون ـ که تصوير مستقل به عنوان نمادی برای هويت مستقلشونه ـ دفاع کنن. دلم نمی خواد زنای ايرانی مث اون زنای افغانی سفرقندهار مخملباف باشن که اونقدر ديده نشدن که ..... بگذريم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110969432473320799?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110969432473320799/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110969432473320799' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110969432473320799'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110969432473320799'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/03/blog-post_01.html' title=''/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110969402906483710</id><published>2005-03-01T08:19:00.000-08:00</published><updated>2005-03-01T08:20:29.066-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سلام.&lt;br /&gt;يه جعبه گز و يه جعبه سوهان و ده پونزده تا لواشک با يه عالمه سبزی خشک و باقالی و مغز پسته و بادوم از ايران مامان جونمون واسمون فرستاده. سبزی ها رو که بی خيال کی آشپزی می کنه ولی اين سوهانا بد جوری چشمک ميزنن. هی ميگيم آقا هيچی نفرستين گوش نميکنن. حالا ما هی سوهان بخوريم چربی هامون بره بالا هی بريم رو ترد ميل بدويم کالری بسوزونيم.&lt;br /&gt;جمعه گويا شب تاسوعاست و ما و مريم اينا(دوست جونمون هستن) قراره بريم يه جا که روضه امام حسين رو انگليسی می خونن و خلاصه ببينيم تاسوعا در امريکا چگونه است. مطمئنا از ايران بهتره چون من پارسال تاسوعا عاشورا ايران بودم و کلی از چرندياتی که به اسم امام حسين به خورد مردم ميدادن حالم به هم خورد. اونقدر دلم می خواد حلوا درست کنم ببرم ولی يه بار بيشتر تا حالا درست نکردم و می ترسم خوب نشه. شايد به جاش يه بسته خرما بگيرم هسته هاشو در بيارم و لاش گردو بذارم و روش مغز بادوم و مغز پسته بريزم ببرم. شايد هم هيچ کدوم. اين محرم اصلا نرسيدم يه ذره بشينم و فکر کنم به علل بدبختی مسلمونا و عقب افتادگيامون و اينکه چرا آدمايی که از نظر ما بی دين و ايمون هستن اينقدر موفقن. ميدونين آدم تا تو ايرانه فکر می کنه همه مسلمونا مث ايرانيان ولی وقتی پاشو از ايران ميذاره بيرون ميبينه وای ی ی . اين هنديای گشنه و از نظر شخص من بی فرهنگ اين آفريقايی ها اين مالزيايی ها همه مسلمونن  و يه هو لجش می گيره از اين همه بدبختی. کسی می دونه چرا اين عربای احمق پولدار يه جوری سر مايه گذاری نمی کنن که اين کشورا ی مسلمون و اين ملمونای بدبخت از اين بدبختی در بيان؟&lt;br /&gt;از همه دوستای گلی که ولنتاين رو تبريک گفتن ممنون.&lt;br /&gt;حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست&lt;br /&gt;سر عقل آمده هر بنده که ديوانه توست. اگه هنوز هديه ولنتاين نگرفتين و هنوز به کسی که دوسش دارين نگفتين که دوسش دارين دير نشده يه شاخه گل سرخ بگيرين و براش ببرين.نکنه کم عقلی کنيد و تا ولنتاين ديگه صبر کنين.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110969402906483710?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110969402906483710/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110969402906483710' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110969402906483710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110969402906483710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title=''/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110623767913197094</id><published>2005-01-20T08:13:00.000-08:00</published><updated>2005-01-20T08:14:39.130-08:00</updated><title type='text'>Eide GHorban</title><content type='html'>امروز عيد قربان يا به قول عربا عيد اضحی است. يه روز قشنگ که من توش می خوام واقعا خوب و خوش باشم و به بزرگی آدما فکر کنم که چه قدر ايمانشون به پروردگارشون زياد بوده که حاضر بودن هر فرمانی رو بی چون و چرا بپذيرن! خدايا تو اين روز قشنگ به ما هم ظرفيتی بده که بتونيم در برابر انجام آنچه خواست توست و نه خواست خودمون صبور باشيم و گرچه حکمت خيلياشو نمی فهميم ولی مطمئن باشيم که راهی که تو پيش پامون ميذاری بهترين راه هاست.&lt;br /&gt;صبح است ساقيا   قدحی پر شراب کن&lt;br /&gt;دورفلک را درنگ نيست شتاب کن شتاب کن.....&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110623767913197094?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110623767913197094/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110623767913197094' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110623767913197094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110623767913197094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/01/eide-ghorban.html' title='Eide GHorban'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110463254009034103</id><published>2005-01-01T18:21:00.000-08:00</published><updated>2005-01-01T18:22:20.090-08:00</updated><title type='text'>Happy new year</title><content type='html'>today is january first and we are at the begining of a new year! I had some message from my friends all over the world. everybody wishes me the best &amp; I wish them the best! you know the begining of everything is a great opportunity for thinking, thinking, and thinking. I know all of us has great plan for this year. but lets just say  THANK GOD FOR EVERYTHING! for everything he had already given us and for everything he put on WAITING LIST for us! thank God that we have eachother then we are full of LOVE and ENERGY. I have many desires and I hope I can do many goog things in 2005 but at the begining of the year I need something that is essential and that is PATIENCE! I hope all of us be patient ant trust god. m&lt;br /&gt;HAPPY NEW YEAR HAPPY NEW YEAR &amp;amp; HAPPY NEW YEAR! mmm&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110463254009034103?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110463254009034103/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110463254009034103' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110463254009034103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110463254009034103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2005/01/happy-new-year.html' title='Happy new year'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110451871431071571</id><published>2004-12-31T10:25:00.000-08:00</published><updated>2004-12-31T10:45:14.310-08:00</updated><title type='text'>persian gulf</title><content type='html'>PERSIAN GULF! YES ... PERSIAN GULF!  Im so happy that we could do sth about persian gulf. As a person who lived in an arabic country and visited most of arabic country and as an IRANIAN you know how much this sucsess worth! we could do sth this time by using internet! thank god. dear akram jaan thank  you for your nice comments. I dont deserve those! mmm&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110451871431071571?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110451871431071571/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110451871431071571' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110451871431071571'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110451871431071571'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2004/12/persian-gulf.html' title='persian gulf'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110447096356450807</id><published>2004-12-30T21:28:00.000-08:00</published><updated>2004-12-30T21:29:23.563-08:00</updated><title type='text'>AUNT NAZI FROM WICHITA</title><content type='html'>after coming back from Houston I had a surprize guest! my aunt ( mom's friend) came to Dallas from wichita and we had a two magic day together! wow Nothing is more exciting than spending time with nice friends. Im a llitle tired but I really enjoy that. I have some guest on saturday. and this time they are mahmood's relative but believe or not I love them more than him. they are really nice people and I miss them so much. oh now you can see everything hapens here except GMAT! bytheway what is GMAT? mmm&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110447096356450807?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110447096356450807/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110447096356450807' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110447096356450807'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110447096356450807'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2004/12/aunt-nazi-from-wichita.html' title='AUNT NAZI FROM WICHITA'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110417960359212507</id><published>2004-12-27T13:33:00.000-08:00</published><updated>2004-12-27T12:33:23.593-08:00</updated><title type='text'>Houston</title><content type='html'>my dear friends, hi! how r u doing? Im OK! actually Im great because I had a memorable trip to Houston.I drive around 5 hours but u cant emagine how beautifull it was. christmas eve. we were on our way to Houston and after 20 years there was SNOW in houston! after 20 years. everything was increadably beautiful.nice snow &amp; freezing weather and such beautiful sky with the nice music: JIGLE BELLS JINGLE BELLS .... wow!!!! every body who knows me understand how much I enjoy such these beautifull landscapes. anyway&lt;br /&gt;Houston is a very famous city in TX and even in the sates. NASA has lots of building there. It has famous universities and a very nice downtown. we saw SAM HOUSTON statue on our way to houston. he was a man who fight for freedom&amp;amp; liberty for years. We met our friends for the first time! before this trip we've been just talking to them by phon. &amp; it was a big surprise for me to see the people whom I talk to . they were very nice and friendly and we had a great christmas with them and recieved nice gifts! at the christmas day we went to a party and met nice Iranians and  BIJAN EMKANIAN'S MOM and sister!  what important person! anyway I put some pictures on orkut page by the weekend u can see them on orkut. mmm&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110417960359212507?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110417960359212507/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110417960359212507' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110417960359212507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110417960359212507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2004/12/houston.html' title='Houston'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-110306134279155105</id><published>2004-12-14T13:54:00.000-08:00</published><updated>2004-12-14T13:55:42.793-08:00</updated><title type='text'>man &amp; GMAT</title><content type='html'>دوستای گلم سلام!&lt;br /&gt;خانوم مهندس نازنين ـ اکرم جان‌ـ مرسی از ابراز لطفت برات يه پست بلند نوشتم ولی چون پرشين بلاگ قاط زده بود پاک شد! دوباره در اسرع وقت می نويسم.&lt;br /&gt;همه دوستای عزيزم می دونن که من دارم خودمو واسه GMAT آماده می کنم.مهمترين بخش اين امتحان Writing Assesment است و بايد در نيم ساعت انشاء رو بنويسی و تایپ کنی. من تایپ انگليسيم خيلی کنده وحتی اگه متن رو داشته باشم نمی تونم تو نيم ساعت تایپش کنم.خودم فکر ميکنم يکی از دلايلش تایپ فارسيه! آخه کامپيوتر من lable ندارم و من بدون ليبل فارسی ٬فارسی تایپ ميکنم. ميخواستم يه يه ماهی وبلاگم رو تعطيل کنم ديدم چه کاريه من که همينطوريشم دارم کم می نويسم! اين شد که تصميم گرفتم چن تا پست بعدی رو انگليسی بنويسم.(البته انگليسی شکسته بسته!)&lt;br /&gt;اينجا کم کمک داره همه چی بوی زمستون می گيره! شبا که ميری تو خيابون وای ی ی ی ... همه جا چراغونيه! فکرشو بکنين مثلا خيابون وليعصر رو از ميدون راه آهن تا تجريش همه درختا رو با ريسه های ريز ريز چراغونی کرده باشن.هوا سرد سرده اونقدر که با کلاه و شالگردن بايد بيرون بری و... من هر شب به آقای همسر نق می زنم چرا خونه ما شومينه نداره! آخه بابا نوئل از کجا بياد تو خونمون و کادوی منو بذاره! فروشگاه ها جای سوزن انداختن نيست.مردم خريد سالانه شونو فکر کنم دارن می کنن. منم آقای همسر و هفته پيش بردم خريد و يه ذره نو نوارش کردم. ولی واسه خودم چيزی نخريدم.آخه من از اون موقع که اومديم در حال خريد کردنم و يه مشکل ديگه هم اينه که هميشه وقتی ميرم از حراج خريد کنم از يه چيزی خوشم مياد که چون جديده تو حراج نيست.مهشيد جونم هم گفته جو نگيردت يه حراج بزرگتر تو ژانويه می زنن اونوقت برو خريد. از شما چه پنهون اصلا با خريد کردنم حال نمی کنم ديگه فقط به خاطر آبروی آقای همسر! اينجا تو هر فروشگاهی بخوای خريدکنی می ری تو سايتش و همه چيز رو ميبينی. مثلا انواع بلوزاشو رنگاشو و قشنگ انتخابت رو می کنی و اگه خيلی با کلاس باشی آنلاين خريدت رو هم ميکنی برات پست ميکنن در خونه.اگر هم مث ما يه ذره دلت کوچيک باشه ميری تو مغازه جنس رو می خری و ميای خونه. به خاطر همين خوشبختانه وقت زيادی واسه خريد تلف نميشه!&lt;br /&gt;خاله و شوهر خاله آقای همسر دارن ميان اينجا پسراشونو ببينن! همه اقوام آقای همسر هفته پيش زنگ زدن که چی می خواين براتون بفرستيم و ما هم هی قسم خورديم که هيچی نميخوايم!( بيچاره مامانم ميخواست سبزی خشک برام بفرسته نميدونه دخترش سال تا سال آشپزی نميکنه و سالی يه بار لوبيا پلوشم با کنسرو لوبيا درست می کنه!) ولی دروغ گفتم به همشون! خيلی چيزا بود که دلم ميخواست برام بيارن.دلم اون ساعت تخم مرغی(مجسمه فلکه دوم آريا شهر) رو ميخواست که برام بيارن.دلم بوف دوطبقه زعفرانيه رو ميخواست! دلم کافی شاپ گاندی رو می خواست! دلم پارک ساعی رو ميخواست برام بيارن! دلم اون رستوران باکلاسه روبروی پارک ساعی که اسمش نمی دونم چی بود (شهر تماشا؟ رنگارنگ؟) رو  می خواست برام بيارن.دلم اون رستوران سنتی چهارراه وليعصر رو می خواست٬ دلم دانشگاه فکسنتنی(به قول افسانه کامران) رو می خواست.دلم مرکز تجاری گلستان رو ميخواست .دلم ميلاد نور رو ميخواست! دلم اون پيتزايی گلديس فلکه اول آرياشهرو ميخواست. دلم ميدون نقش جهان اصفهان رو ميخواست دلم حافظيه و سعدی می خواست.دلم يه شب تا صبح حرم امام رضا می خواست! دلم رود کارون و سد خاکی کرخه رو ميخواست . وای ی ی ی !!!!!&lt;br /&gt;اينجور که اکرم جونم نوشته انگار گوگوش تو امريکا کنسرت داره! کسی ميدونه کجا؟ آقای همسر قول داده بود که کريسمس امسال لاس وگاس باشيم.هنوز هم سر قولش هست ولی خوب اولا که مشاور پايه يک می فرمايند بايد اهل قمار باشيد تا وگاس بهتون خوش بگذره ثانيا اونقدر پول نداريم! البته دليل دوم مهمتره چون نازی ميگه من با حجاب رفتم وگاس و خيلی بهم خوش گذشت و خيلی قشنگه! خلاصه که کريسمس به همه پولدارا خوش بگذره! آقای همسر از اين که من جايی بگم ما پول نداريم و يا بگم فلانی پولداره غرورش جريحه دار ميشه ولی خوب اين طبيعيه که تو اين دنيا بعضيا بيشتر پول داشته باشن بعضيا کمتر. مهم اينه که راضی باشيم!&lt;br /&gt;يه همکاری داشتم خانوم شمس بود اسمش دبير زبان بود همچين از ته دل آرزو ميکرد يه روز تعطيل بشه يا مديرمون بگه فلان روز نياين.ميگفتم پانته آ اينقدر چونه نزن تعطيل بشيمم حالا چی کار کنيم؟ ميگفت وای آدم تعطيل باشه مياد آرياشهر مغازه ها رو نگاه ميکنه و يه ساندويچ ميخره ميخوره.... و اين ساندويچ رو با يه لذتی می گفت که من هروقت ساندويچ می بينم يادش می کنم. خلاصه ذهن سالمی داشت! ذهن سالم می تونه از يه ساندويچ هم لذت ببره! و ذهن مشکل دار از هيچ چيز!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-110306134279155105?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/110306134279155105/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=110306134279155105' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110306134279155105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/110306134279155105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2004/12/man-gmat.html' title='man &amp; GMAT'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8351824.post-109534684314677998</id><published>2004-09-16T08:00:00.000-07:00</published><updated>2004-09-16T08:00:43.146-07:00</updated><title type='text'>azmayesh</title><content type='html'>It is interesting!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8351824-109534684314677998?l=zpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zpanah.blogspot.com/feeds/109534684314677998/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8351824&amp;postID=109534684314677998' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/109534684314677998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8351824/posts/default/109534684314677998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zpanah.blogspot.com/2004/09/azmayesh.html' title='azmayesh'/><author><name>zeinab j panah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02482972222013970040</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
